|
از محمود کاوه گفتن سخت است. سردار، آفتابي بود که به دل کردستان گرمي مي بخشيد.
در بحبوحه اي که بريدن سر پاسدار مجوز ورود بهشت دژخيمان کوردلي بود که با خيال خام خود رعب و وحشت را در کردستان مظلوم ايجاد کرده بودند سرداري آمد که عطوفت، مهرباني و دلاوري اش زبانزد کردها شده بود از کاوه گفتن از بي قراري اش، از نگراني و دلواپسي اش براي کردستان سخت است. براي بهتر شناختن کاوه به مشهد خيابان مطهري رفتم تا همسرش، فاطمه عمادالاسلامي، را از نزديک ببينم. حاصل ديدار ما گفت و گويي بود که در ذيل مي خوانيد.
از آشنايي تان با آقا محمود براي ما بگوييد؟
آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاري مي شناختم. چون مددکار سپاه بودم و براي سرکشي به خانواده هاي رزمنده و شهدا مي رفتم به منزل کاوه هم سر مي زدم. مادرش گله مي کرد که محمود نه تلفن مي زند و نه مرخصي مي آيد. همين رفت و آمدها و بخصوص خواهر بزرگش که مدتي همکار ما بود زمينه اي براي آشنايي بيشتر خانواده آنها شد و بالاخره به خواستگاري آمدند.
خانواده با اين ازدواج موافق بودند؟
بله، چون من شرط کرده بودم که هر خواستگاري که در خانه را زد از همان دم در بپرسند پاسدار است يا نه؟ بنده خدا، مادرم مي دانست که دخترش جز با سپاهي ازدواج نخواهد کرد براي همين اين زحمت را تقبل کرده بود.
چرا سپاهي؟
زيرا سپاهي و بعد آقا محمود، از همان ابتدا براي من حالت مرادبودن را داشت.
اين مراد بودن تا چه مراحي از زندگي ادامه داشت؟
از همان ابتداي زندگي مشترک تا حتي بعد از شهادتش، هنوز هم هست البته بعد از رفتنش خيلي جاها کم آوردم. براي همين شال و کلاه مي کردم و مي رفتم سرمزارش. تنها، مي نشستم کنار شمع هايي که روشن کرده بودم، مي گفتم: فقط خودت برام مانده اي کمکم کن، محمود. به دادم برس، باورتان مي شود اگر بگويم مي آمد توي خوابم مي گفت بايد چکار کنم؟ براي خودم هم يادآوري اش سخت است. اما مي آمد، خندان مي آمد. مي گفت: باز چي شده، فاطمه؟
کي آقا محمود به خواستگاري شما آمد؟
خوب يادمه، طرح جهادي کمک به کشاورزان و روستاييان را مي گذرانديم که خبر دادند آقا محمود فردا مي خواهد به خواستگاري بيايد. من آن روز با يکي ديگر از خواهران سپاهي براي خوشه چيني به يکي از روستاهاي قوچان رفته بوديم آن روز قرار شد زودتر به خانه برگردم ماشين بين راه خراب شد. تقريبا بيش از يکساعت طول کشيد تا ماشين درست شود وقتي به خانه رفتم ديدم مادر و خواهرانم مضطرب و ناراحتند از اين که ديرآمدم، جريان را گفتم. مادرم گفت: آقا محمود يکساعت است که نشسته و کلي معطل شده. به اتاق رفتم بعد از دقايقي خانمها بيرون رفتند و من و محمود تنها شديم تا حرف بزنيم.
براي اولين بار بود که آقا محمود را مي ديديد؟
بله اولين ملاقات و ديدار ما بود. من هم که آنقدر خجالت مي کشيدم و خودم را تو چادر پيچانده بودم و به گلهاي قالي خيره شده بودم حتي نگاهش هم نکردم.
از اولين جمله هايي که رد و بدل شد چيزي به ياد داريد؟
بين ما سکوت بود تا اينکه آقا محمود گفت: مي خواهم دينم کامل شود و قصد من اين است ازدواج کنم تا شهيد بشوم.
اين اولين ديدار با چه نتيجه اي تمام شد؟
هميشه آرزويم اين بود که با يک سيد ازدواج کنم. شاکي بودم از اين که محمود سيد نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا براي خريد و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهميدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبري نشد. حالا مي فهميدم مادرش چه مي کشد ناغافل، بدون خداحافظي مي گذاشت و مي رفت.
تلفن هم نزد؟
از منطقه جنگي به خانه زنگ زده بود که نمي توانم زياد بمانم. جشن عروسي را راه بيندازيد تا من زود بيايم و زود هم برگردم. آمد و گفت مي خواهم بروم تهران،مي آيي تو هم؟ من خنديدم. گفت: پس بنويس به حساب ماه عسل. خطبه عقد را امام برامان خواند. آقاي آشتياني رفت نزديک امام و گفت: دامادمان آقاي کاوه ست. محمود کاوه. مي شناسيدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چيزي زيرلب زمزمه کرد که به دعا مي مانست. يک قرآن با خودمان برده بوديم امام امضايش کرد. هنوز يادگار نگه اش داشته ام.
از زندگي مشترکتان بگوييد؟
ببينيد، محمود بي قرار بود، بي قرار کردستان. طوري که بعد از جماران من و خانواده اش را به خانه يکي از آشناهايش برد. با اين قول که "زود برمي گردم." زود برنگشت فرداش که آمد گفت: "بايد بروم کردستان."
از روزها يا لحظاتي که با آقا محمود روزگار گذرانديد بگوييد؟
در طول سه سالي که با هم بوديم شايد صد روز در کنار هم نبوديم تازه براي هر روز فقط يک تا دو ساعت در خانه بود که اتاق را هم مقر فرماندهي کرده بود. به منطقه تلفن مي زد يا نيرو جمع مي کرد، متن سخنراني را آماده مي کرد و يا دوستانش را مي ديد حتي موقع خواب هم آرامش نداشت. کلاش را مسلح بالاي سرش مي گذاشت چون منافقين در شهر شب نامه پخش مي کردند و براي ترور محمود لحظه شماري مي کردند.
لحظه اي هم که مي خواست بخوابد مي گفت: من اين جا راحت توي اين جاي گرم و نرم خوابيده ام و بچه ها الان توي سرماي سنگرهاي کردستان خواب شان نمي برد. بلند مي شد و اشک هايش را پاک مي کرد انگار تقدير هم به بي قراري اش عادت کرده بود از قضا تلفن زنگ مي خورد. محمود هم خوشحال مي گفت مي خواهم بروم کردستان، همين امشب. بعد هم مي گفت: مرا ببخش که مردخانه نيستم.
درباره مسووليتش در کردستان حرفي هم مي زد؟
اصلا، هروقت هم سوال مي کردم اخم مي کرد و حرف را عوض مي کرد. حرفهايي را هم که با تلفن مي زد رمزي مي گفت.
کنار آمدن با همچون روحيه اي برايتان سخت نبود؟
روز اول گفت: مي توانيد با همچين آدمي بسازيد؟ گفته بود من زندگيم روي دوشم است. تا وقتي جنگ است من هم هستم. اگر آمدم زنگ در خانه تان را زدم مي دانستم آمده ام خواستگاري کسي که از خودمان است مي داند دارد چي کار مي کند. خواهش مي کنم خوب فکر کنيد. نمي خواهم اسير احساسات بشويد."
از تولد دخترتان، زهرا بگوييد؟
بهش گفتم اين دفعه را قول بده زود برگردي، لااقل به خاطر مسافرمان.
گفت: مي خواهي ريش گرو بگذارم؟
گفتم: اگر نيامدي چي؟
گفت: هرچي دلت خواست بگو. يا نه، هرچي دلت خواست بگير مرا بزن. خوب است؟ خنديدم و گفتم: تو هم با اين اداهات.
گفت: من هم زرنگم. يک چيزهايي مي گويم که مي دانم دلت نمي آيد بش عمل کني.
زهرا متولد شد و او نيامد، هرچه به در نگاه کردم نيامد. آن قدر حرص خورده بودم که شيرم داشت خشک مي شد، حوصله نداشتم بيش تر از اين صبر کنم. سه ماه بود که زهرا متولد شده بود، نه تلفني نه نامه يي نه چيزي، رفتم هرجوري بود با تلفن گيرش آوردم. گفتم: اين بود قولت؟
گفت: خدا مرا بکشد که زدم زير قولم.
گفتم: زنگ نزدم اين را بشنوم. فردا ظهر بايد اين جا باشي.
متعجب گفت: مشهد؟
گفتم: همين که گفتم.
آقا محمود آمد؟
بله، در کمال ناباوري آمد. و صورت بچه را بوسيد و گفت: "اسمش را چي گذاشتي؟ گفتم: همان که تو پيشنهاد دادي، گفت: زهرا؟ بعد بچه را بوسيد و گفت: حيف که بابا کار دارد وگرنه همين جا درسته مي خوردمت. بعد بچه را گذاشت توي بغلم و گفت: اگر يک چيزي بگويم دعوام نمي کني؟
حتما باز بي قرار رفتن شده بود؟
بله، گفتم برو. همين که تا اين جا آمدي خيلي چيزها دستگيرم شد. حالا هم برو. برو به کارت برس.
با شهادتش چگونه کنار آمدي؟
با رفتارش ما را براي چنين روزي تقريبا آماده کرده بود ، وهر لحظه انتظار چنين روزي را داشتيم، مي دانستيم که محمود بي قرار رفتن است.
منبع: حیات |