هوايى شده بود. شب تا دير وقت نشستيم كنار هم و حرف زديم.
مى گفت «دلم تنگ شده. سر دو راهيم. نمى دونم بمونم و خدمت كنم يا شهادت رو انتخاب كنم؟» اما حالش حال ماندن نبود. گفت «خجالت مى كشيم. مثل دختر بزرگ خونه شده م كه خواهر كوچيكه رو برده ن و خواهر بزرگه خواستگار نداره.»