خيلى بچه دوست داشت. هر كس بچه دار مى شد، مى رفت ديدنش. ما دختردار شده بوديم. ديدنمان. گفت «هديه نياوردهم براتون.» قرآنى را كه هميشه هم راهش بود درآورد. صفحه ى اولش چيزى نوشت و هديه داد به دخترم.
پرسيد «ناراحت مى شى برم؟»
گفتم «آره. اما نمى خوام مزاحمت باشم.»
رفت. دو روز بعد، هادى به دنيا آمد.
در جهت ترویج فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی
نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد
قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126
INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM
بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل