برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | عبدالله ميثمي | وقتى فهميد، به هم ريخت
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه عبدالله ميثمي
وقتى فهميد، به هم ريخت

تصادف كرده بود. آورده بودندش اصفهان. ده دقيقه كه به هوش آمده بود، خودش تلفن زده بود به من. مبادا از راديو يا كس ديگرى خبر را بشنوم.

تازه ازدواج كرده بودم. ميثمى نمى دانست. بيست و هفت ـ هشت روزى مى شد كه توى جبهه بودم. نمى توانستم بروم خانه.

وقتى فهميد، به هم ريخت. گفت «چرا اين كار رو كردى؟ همين جورى خانمت را گذاشته اى به امان خدا، اومده اى منطقه؟»

مجبورم كرد بروم بياورمش. خانه خودش را خالى كرد. خانواده اش را فرستاد اصفهان. ما را فرستاد آن جا.

 

رفت. دو روز بعد، هادى به دنيا آمد من مأموريت دارم برم اصفهان
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل