|
تصادف كرده بود. آورده بودندش اصفهان. ده دقيقه كه به هوش آمده بود، خودش تلفن زده بود به من. مبادا از راديو يا كس ديگرى خبر را بشنوم.
تازه ازدواج كرده بودم. ميثمى نمى دانست. بيست و هفت ـ هشت روزى مى شد كه توى جبهه بودم. نمى توانستم بروم خانه.
وقتى فهميد، به هم ريخت. گفت «چرا اين كار رو كردى؟ همين جورى خانمت را گذاشته اى به امان خدا، اومده اى منطقه؟»
مجبورم كرد بروم بياورمش. خانه خودش را خالى كرد. خانواده اش را فرستاد اصفهان. ما را فرستاد آن جا.
|