برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | عبدالله ميثمي | غذاى زندان رو نمى خوره. مى گه نجسّه
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه عبدالله ميثمي
غذاى زندان رو نمى خوره. مى گه نجسّه

آقاجون را بردند عبداللّه را ببيند. بعد از سه ماه، تازه خبر رسيده بود عبداللّه را برده اند زندان قصر. آقاجون و مادر رفته بودند ديدنش. اول آقاجون رفت تو. عبداللّه شده بود پوست و استخوان. هر چى پرسيد «چرا اين طورى شده اى؟» او فقط مى خنديد و حرف هاى ديگر پيش مى كشيد.

برگشتنى آقاجون از مسئول زندان پرسيده بود «چرا اين بچه اين قدر لاغر شده؟»

گفته بودند «تفصير خودشه. غذاى زندان رو نمى خوره. مى گه نجسّه.»

 

بالأخره راهش دادند يا دائم الفضل على البريه
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل