آقاجون را بردند عبداللّه را ببيند. بعد از سه ماه، تازه خبر رسيده بود عبداللّه را برده اند زندان قصر. آقاجون و مادر رفته بودند ديدنش. اول آقاجون رفت تو. عبداللّه شده بود پوست و استخوان. هر چى پرسيد «چرا اين طورى شده اى؟» او فقط مى خنديد و حرف هاى ديگر پيش مى كشيد.
برگشتنى آقاجون از مسئول زندان پرسيده بود «چرا اين بچه اين قدر لاغر شده؟»
گفته بودند «تفصير خودشه. غذاى زندان رو نمى خوره. مى گه نجسّه.»