برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | مهدی باکری | آقا مهدى هم بودها!
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه مهدی باکری
آقا مهدى هم بودها!

وقت نماز جماعت كه مى شد، اصرار مى كرد من جلو بايستم. قبول نمى كردم. من يك بسيجى ساده بودم و آقا مهدى فرمانده لشكر. نمى توانستم قبول كنم. بهانه مى آوردم. اما تقريباً هميشه آقا مهدى زورش بيشتر بود. چند بار شد كه با حرف هايش گريه ام انداخت. مى گفت «شما جاى پدر و عموى ماهاييد. شما بايد جلو بايستيد.»

بعضى وقت ها خودش را از من قايم مى كرد، نماز كه تمام مى شد، توى صف مى ديدمش يا بعضى وقت ها بچه ها مى گفتند كه «آقا مهدى هم بودها!».

«بگو به حضرت عباس.» راهت رو برو. شايد به مرحله دوم عمليات رسيديم
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل