وقت نماز جماعت كه مى شد، اصرار مى كرد من جلو بايستم. قبول نمى كردم. من يك بسيجى ساده بودم و آقا مهدى فرمانده لشكر. نمى توانستم قبول كنم. بهانه مى آوردم. اما تقريباً هميشه آقا مهدى زورش بيشتر بود. چند بار شد كه با حرف هايش گريه ام انداخت. مى گفت «شما جاى پدر و عموى ماهاييد. شما بايد جلو بايستيد.»
بعضى وقت ها خودش را از من قايم مى كرد، نماز كه تمام مى شد، توى صف مى ديدمش يا بعضى وقت ها بچه ها مى گفتند كه «آقا مهدى هم بودها!».