|
برگه هاى بازجويى را گذاشتند جلوى عبداللّه. عبداللّه شروع كرد به نوشتن; خون سرد و بادقت. دو صفحه و نيم از كارهاى ضدّامنيتيش نوشت. اين كه چه طور مى خواستند او را به خلاف بكشند و او مقاومت كرده. اين كه يك نفر به خاطر اين كه ديده او چه قدر ساده است، مى خواسته گولش بزند، كتاب هاى ناجور و جزوه هاى خطرناك بارش كند و از راه به درش كند. و او جزوه ها را سوزانده، به كسى نداده بخواند و با آن آدم قطع رابطه كرده.
نوشت طلبگى را دوست دارد. فكر مى كند بايد درس عربى بخواند كه قرآن و روايات را خوب بفهمد. او را چه به سياست؟ جواب هر سؤال را كه مى نوشت، امضا مى كرد كه در كمال صحت و سلامت اعتراف كرده.
مأمور ساواك تا اين ها را خواند، عصبانى شد. زد تو سر عبداللّه كه «خاك بر سرت. بى سواد جاهل. تو و امثال تو رو گير مى آرن و فريب مى دن. طرف دارهاى خمينى شما نفهم ها هستين؟» |