ساعت دوونيم بعد از نيمه شب، چند تا مأمور آمدند دم حجره ى بيست و هشت، يكى داد زد «عبداللّه ميثمى كيه؟»
عبداللّه آمد بيرون و گفت «منم. فرمايش؟»
يك ساعت همه ى حجره را زير و رو كردند. جز چند جلد كتاب و يك ميز مطالعه ى كوتاه و چند دست لباس و رخت خواب چيزى پيدا نكردند. هر سه را بردند. وقتى مطمئن شدند عبداللّه راست گفته، رحمت اللّه و مصطفى را آزاد كردند. تا سه ماه هيچ كس خبر نداشت عبداللّه را كجا برده اند.