مناره هاى بلند مسجد حكيم و صحن پردار و درختش، مسجد كوچك كنارى را از رونق انداخته بود. به آن مسجد مى گفتند «مسجد جوجه.» آن روزها نه مراسمى آن جا مى انداختند، نه نماز جماعت مى خواندند. تا اين كه شد پايگاه بچه ها. كار عبداللّه و برادرش رحمت اللّه بود. محمد و برادرش، احمد، هم آمدند. شدند چهار نفر. آن جا خيلى كارها مى شد كرد. از جلسات هفتگى درس و بحث گرفته تا جمع شدن هم سن و سال ها دور هم. تا اين كه از شهربانى آمدند و در مسجد را بستند. يك اطلاعيه هم به درش زدند «تشكيل هر جمعى در مسجد جوجه ممنوع.»