برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | عبدالله ميثمي | به آن مسجد مى گفتند «مسجد جوجه.»
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه عبدالله ميثمي
به آن مسجد مى گفتند «مسجد جوجه.»

مناره هاى بلند مسجد حكيم و صحن پردار و درختش، مسجد كوچك كنارى را از رونق انداخته بود. به آن مسجد مى گفتند «مسجد جوجه.» آن روزها نه مراسمى آن جا مى انداختند، نه نماز جماعت مى خواندند. تا اين كه شد پايگاه بچه ها. كار عبداللّه و برادرش رحمت اللّه بود. محمد و برادرش، احمد، هم آمدند. شدند چهار نفر. آن جا خيلى كارها مى شد كرد. از جلسات هفتگى درس و بحث گرفته تا جمع شدن هم سن و سال ها دور هم. تا اين كه از شهربانى آمدند و در مسجد را بستند. يك اطلاعيه هم به درش زدند «تشكيل هر جمعى در مسجد جوجه ممنوع.»

خدمت به عالم را دوست دارم روزها كار مى كرد، شب ها درس مى خواند...
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل