برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | مهدی باکری | دير به دير مى آمد
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه مهدی باکری
دير به دير مى آمد

دير به دير مى آمد. اما تا پايش را مى گذاشت توى خانه. بگو بخندمان شروع مى شد. خانه مان كوچك بود; گاهى صدايمان مى رفت طبقه پايين.

يك روز همسايه پايينى بهم گفت «به خدا اين قده دلم مى خواد يه روز كه آقا مهدى مى آد خونه، لاى درِ خونه تون باز باشه، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم ديگه چى مى گيد، اين قدر مى خنديد؟»

من توى لشكر يه عالمه بچه دارم اون خودكارى كه دستته مال بيت الماله
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل