دير به دير مى آمد. اما تا پايش را مى گذاشت توى خانه. بگو بخندمان شروع مى شد. خانه مان كوچك بود; گاهى صدايمان مى رفت طبقه پايين.
يك روز همسايه پايينى بهم گفت «به خدا اين قده دلم مى خواد يه روز كه آقا مهدى مى آد خونه، لاى درِ خونه تون باز باشه، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم ديگه چى مى گيد، اين قدر مى خنديد؟»