حميد سه ساله بود كه مادرشان فوت كرد. از آن موقع نامادرى داشتند. مثل مادر خودشان هم دوستش داشتند.
رفتيم خانه شان; بيرون شهر. بهم گفت «همين جا بشين من مى آم.»
دير كرد. پا شدم آدم بيرون، ببينم كجاست. داشت لباس مى شست; لباس برادر و خواهرهاى ناتنيش را. گفت «من اينجا دير به دير مى آم. مى خوام هر وقت اومدم، يه كارى كرده باشم.»