برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | عبدالله ميثمي | از خودم بدم مى آد
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه عبدالله ميثمي
از خودم بدم مى آد

- از خودم بدم مى آد. خسته شدم از بس رفته م براى شهدا سخنرانى كرده م.

داشتيم مى رفتيم مراسم شهيد كلهر.

چشم هاش پر از اشك شد. گفت «هفته ى پيش رفتم مقر، ديدم كلهر نشسته، بلند بلند گريه مى كنه. پرسيدم چى شده؟ تعريف كرد چه قدر از نيروهاش شهيد شده ن. بيش تر از همه براى ميررضى مى سوخت. نمى دونم چرا گفتم. اما گفتم غصه نخور. تو اولين كسى هستى از ميون ما، كه مى رى پيش ميررضى.»

به محاسنش دست كشيد و گفت «ديگه دلم مى خواد خدا توى همين عمليات مزد منم بده.»

 

بليت گرفتم و برگشتم اهواز بده به بچه ت. شفاست
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل