برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | خونین شهر
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه خونین شهر
يكى از خواهرها آمد پانسمانم كند
آنقدر ماندم كه هوا تاريك شد
لابد تفنگش رو داده به من
فقط بغض شهادت بابا نبود
مى دونى چى شده؟ بابا شهيد شده
جهان آرا بود
حالا كه مسلح شدم، بروم پادگان دژ
بچه! برو بايست يه ور
مى گرفتند; به همين راحتى
كمين مى كردى آر پى جى مى زدى
وسط جنگ مى نشستيم و تميزش مى كرديم
كوكتل مولوتف درست مى كرديم.
بيشترشان جوان بودند
فكر ميكنه جنگ بازيه
آن روزها بنزين سخت گير مى آمد.
اومدم اینجا، اعدامم کنین
تندگویان را کسی نمیشناخت
سرباز فراری هستی
بازاری ها خیلی کمک می کردند
اگه مسجد باشیم چیزمون نمیشه
هم پناهگاه بود و هم جای عبادت و استراحت
چندتا نارنجک دادم دستش و رفتم
فراری ها! کجا؟
آخر با اسلحه تهدیدشان کردم
نیروهای مردمی
عده زیادی مانده بودند که دفاع کنن
اگه بمونین یا کشته میشین یا اسیر
یک نانوایی توی محل راه انداختیم
شهدا را دفن می کردیم
الان وقت عکس گرفتنه؟
مدرسه ها بسته بود
عروسی بهم خورد
گفتند توی مرز درگیری شده
یهو تانک ها چرخیدند طرف ما و زدند
بریم توی نهر که گلوله ها بهمان نخوره
اين همون پاسپورت هاييه كه مى گفتن
معلوم بود می خواهند حمله کنند
هم گراز بود، هم مار و عقرب
جاسوس ها توی مرز راه می افتادند
گوسفندهای ده رفتند عراق
ما را فرستادند مرز خرمشهر
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل