برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | حسین خرازی
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه حسین خرازی
مهدى خرازى الآن مردى شده براى خودش
موقعى كه بچه بود، مكبّر بود
بغلم كرد و گذاشت حسابى گريه كنم
اگه شهيد شده بگو
تا صبح نخوابيديم
داد زد «حسين؟ حسين خرازى؟»
گفت «حاج حسين شهيد شده»
اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود
فكر مى كنم خواب ديده ام حاجى شهيد شده
همه بلند شدند; صحيح و سالم. غير از حاجى
آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ريز زد
حالا اگه مى تونى برو!
گفت «هر چى شما بگين.»
چه قدر مظلوم شده اى حاجى
دعا كن برم ديگه. بسه هر چى مونده ام
قبلاً حرف گوش مى كردى
شما كى شيرينى تولد بچه تون رو مى آريد؟
پايم را بوسيد. گفت «به خدا سپردمتون.»
از سرشب شوخيش گرفته بود
حاجى بلدوزرها رو آورديم. امر ديگه اى؟
چرا كلاه سرتون نيس؟
تو كسى نيستی كه خلق منو تنگ كنى
مى خواستم دستشو ببوسم، روم نشد
گفتم الآن از لشكر بيرونم مى كند
گفت «كارى ندارى با ما؟»
حاج حسين شما جلو بايستيد
برا سلامتى غواصامون صلوات
اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى
ببيندت پوست از سرت مى كنه
بى خود ترسيدى. دور بزن برو خط
به فرمانده لشكر بگيم خطرناكه، نرو بيرون؟
خب، مى گفتى. چى كار كنيم بهتره؟
صلاً به نظرم نمى آمد فرمانده لشكر باشد
اون زن و بچه داره. امانته دست من
ديدين قسمت من نبود؟
ما همه گريه افتاده بوديم
باز اسم پرست رو شنيدى بغض كردى؟
هر چه خبر بهتر، سجده اش طولانى تر
آب رو بخوريم يا براى وضو نگه داريم؟
حق با تو بوده. من معذرت مى خوام ازت
اين طورى مى جنگند
شماها بريد به فكر خودتون باشين
قول داديم بلند نشويم
گاز مى داد سنگر عراقى ها را زير و رو مى كرد
مى دونم باهاشون چى كار كنم
صدامو مى شنوى؟ منم. حسين خرازى
هر كى هستى خدا خيرت بده
خاك! حاج حسين بود كه
فكر كرده اى فقط خودت ديده بانى بلدى؟
خانوماشون مى گن به به
كى گفته حاج حسين رو بيارى اين جا؟
حسين خرازى؟ فرمانده لشكر؟
زير باران خيش مى شد و مى آمد
حاجى جون بخواد. نوشابه چيه؟
هر چى به خط نزديك تر، غذا بهتر
ما وايستيم جلوى سعودى ها
بغضش تركيد. سرش را گذاشت روى زانوهاش
اينا رو مثل اون يكى ها سرخ كن
واسه ت روحيه آورده م. فين بزن بيا
اين دفعه تا منو ديد فرار كرد
حسين آقا به خدا به همه گيلاس داديم
گفت «من با ايشونم.»
من پيرمرد چراغ ساز رو چه به قرارگاه
تو هم با خانومش صحبت كن
يك مسلسل بود با سيصد تا فشنگ
جنگ تموم بشه. زيارت هم مى ريم
بابا! بده من لباساتو مى شورم
نبودى ببينى. اين قدر ناز بود
پس اين بسيجى ها چى كار مى كنن؟
برو! اين وقت شب؟ بدون محافظ؟
جنازه نداشت
من كى رو بذارم جاى شماها؟
يه مأموريت تازه براتون دارم.
يالاّ ديگه. راه بيفت
اون جا با قناصه مى زنندتون
حاج آقا. بدوين
ببين. قبلاً كمپوت بوده
از پشت خاك ريز پيدايش شد.
نشد. برو از اون خاك ريز اندازه بگير، بيا
بايد بدونم بچه هاى مردم رو كجا مى آرم
اخوى! به كارت برس
آره حسين آقا. مطمئن
پس كى نماز مى خوانى؟
حسين مى خواى شهيد شى يا نه؟
گفت «آخه نداره. مى گى چى كار كنم؟ وقت نيس. برو ديگه.»
«حسين آقا! اون بالا چى كار ميكنى شما؟»
گفت «منو ببر سپاه، بچّه ها رو ببينم.»
چه خوب! دست من يه تركش بزرگ خورده، قطع شده
مى گويم «هر طور راحتى.»
بگيد بياد ببينمش دلم تنگ شده
خنديد و گفت «دستم قطع شده، سرم كه قطع نشده.
خرازى! پاشو برو ببين چى شد اين بچّه؟ زنده است؟ مرده است؟
گفتم «چه خبره اينجا؟»
آقا جون! اين رئيس ستاد كجاست؟
خنديد گفت «نه! كى گفته؟ شما همين كه اينجايين از سرمون هم زياده
دور تا دور نشسته بوديم. نقشه آن وسط پهن بود
حسين آقا. شما زحمت نكشيد
گفت «آزادت مى كنم برى»
حاج حسن گفت «تو اينو نمى شناسى؟»
نكنه يكيشون حسين باشه؟
از من نخواهيد
فردا خودت رو معرفى كن ستاد
بيا تو هم سربازيتو برو...
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل