برگی از شقایق | خاطرات کوتاه | مهدی باکری
صفحه اولیاد ایاممشهد الشهداءکلام ماندگارکلام نوردر مکتب روح اللهدر پرتوی رهبریبرگی از شقایقتصویر عشقدفتر یارانمهمان ویژهخبر دفاع مقدس
   
متون کتاب ها خاطرات خاطرات کوتاه مهدی باکری
كسى توى لشكر كاهو نداره
«با اينا كارى نداشته باشين.»
«اصلاً نمى خواد بياى عمليات.»
«اين اولين نفرتون بود كه اومد جلو.»
گفت «پس يا على.»
ما با هم قرارداد بستيم
من نمى فهميدم; هرچى شما بگين!
مى خوام يه يادگارى ازش داشته باشم
من و حميد خودمون دو تايى مى مونيم
«با خانواده ات برمى گردى ها!»
«نمى خوام يقه لباسم چرك بشه!»
هر سه تاشان فرمانده لشكر بودند
به تركى گفت «نزنيد!»
نمى توانست حرف بزند
برو يه بلايى سرشون بيار
«بگو به حضرت عباس.»
آقا مهدى هم بودها!
راهت رو برو. شايد به مرحله دوم عمليات رسيديم
اگه قراره بميرى، همين جا پشت خاكريز بمير
مگه قبول مى كنه؟
مى خواستيم به نماز جماعت برسيم كه رسيديم
قل هو اللّه بخونيد و بيايين. منتظرتونم
يواش يواش اخلاقش مياد دستت
گذاشتندش فرمان ده تيپ عاشورا.
واسه امام حسين گريه كن. نه واسه من
اين دفعه ديگه نمى آد
من توى لشكر يه عالمه بچه دارم
دير به دير مى آمد
اون خودكارى كه دستته مال بيت الماله
گمونم اينا واسه نماز پا نشدن
ضبط صوت را سوغاتى داديم به پدرش
حاجى را كه مى ديد، روبوسى مى كرد
بايد عكس مى گرفت
شده بود خمپاره انداز
عمليات كه شروع شد
از شهردارى يك بنز داده بودند بهش
مى خواهى بدونى؟ پاشو تو هم بيا
دو هزار و هشتصد تومان حقوق مى گرفت
حميد سه ساله بود كه مادرشان فوت كرد
به كارگزينى گفته بود از
آشپزيش حرف نداره
حاضرى يه كار خير باهاش بكنى؟
اينم آقا داماد
يك جلد قرآن و يك اسلحه
خواهرش بهش گفته بود
بعد از مدت ها آمده بود خانه ما
دخترِ خانه بودم
همان اول انقلاب دادستان اروميه شده بود
سال پنجاه و شش پادگان اروميه
براى همه كارش برنامه داشت
رفتيم توى شهر و يك اتاق كرايه كرديم
سال پنجاه و دو تازه دانش جو شده بودم
 

 

در جهت ترویج  فرهنگ دفاع مقدس سبکبالان هيچ گونه محدوديتی

 نسبت به برداشت مطالب و تصاوير [به جز مصارف تجاری] برای هيچ کس ندارد

قم-صندوق پستی 939-37185 / تلفن: 09123515126

INFO [AT] SABOKBALAN [DOT] COM

بهترین حالت نمایش: 1024 در 768 پیکسل